خرید بک لینک
روزی که وارد دانشگاه شدم فکر میکردم من چقدر خوشبختم که الان اینجام. آدمهایی با رتبه های زیر ده میدیدم و فکر میکردم بهتر از این نمیشه. من تو دانشگاه تحقیر شدم، کوچیک شدم، حقم خورده شد، ولی باز هم دانش

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

امروز از دنده چپ از خواب بیدار شده بودم. حوصله نداشتم. نمیخواستم از تختم بیام بیرون. ولی اومدم. رفتم دانشگاه. کم کم حالم جا اومد. کی؟ وقتی داشتیم برمیگشتیم خوابگاه! خوب بودم. تا این آخرای شب. دوباره مچاله شدم تو خودم. ناراحت. خسته...

چیه این موبایل؟ دوباره دستم گرفتم. حالم بهتر شد. این آدمهای مجازی کین که میشن آخرین سنگر ما گوشه نشین ها ؟ که یهو حالمون رو خوب میکنن، که اینقدر باهاشون هستیم به کارای زندگی واقعی نمیرسیم، که خیلی بهتر از آدمهای دنیای واقعی به ما گوش میکنن؟

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

یه جوری باعث شدم از رشته ای که دارم توش درس میخونم بیزار بشم که اگر انواع مختلف تسهیلات هم بهم بدن، حاضر نیستم ارشد این رشته رو بخونم. یه استادی داریم که برای یه سری ها اونقدر وقت میذاره که همه سوالا

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

ببین دارم بهت میگم. اگه احترامم رو نگه داری احترامتو نگه میدارم. مثل تاج میذارمت رو سرم. ولی امان از روزی که احتراممو نداشته باشی، امان از روزی که حس کنم داری بهم بی احترامی میکنی، سگ در خونم هم حسابت

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

توییتر الان شبیه چند سال قبل بلاگفاست

کلی دوست پیدا میکنی که اگه یه روز برن هیچ ردی از خودشون نمی ذارن. و چقدر از این دوست ها از دست دادیم...

یکی از دوست داشتنی تر ها، گل گیسو بود، دانشجوی روانشناسی، که هنوز دلم براش تنگ میشه...

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

اون زمانی که دوست داشتم یکی تو زندگیم باشه و تنهاییهام رو باهاش تقسیم کنم کسی نبود. الان دارم از همه فرار میکنم. از همه آدمایی که میان تو زندگیم که بمونن. یه جوری باهاشون مقابله میکنم که بدونن زندگی م

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

ما که فراموش نمیکنیم ما که آدما رو دور نمیندازیم، ما که دلمون یه خونه متروکس، ما که میخوایم وقتی زنده ایم باشیم و وقتی مردیم فراموش بشیم که مبادا کسی با یاد ما آزرده خاطر بشه، ما دلمون تنگ میشه، خیلی هم تنگ میشه، اونقدر که دیگه کنترل دلمون دست خودمون نیست. کنترل اشکامون دست خودمون نیست. مایی که تنها تو یه گوشه افتادیم و انگار نه انگار وجود داریم.

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

بعضی وقتا یه مسائلی برا تو اونقدر بزرگه که روانیت میکنه در حالیکه برا طرف مقابلت کاملا قابل درک و پذیرشه. اینکه سخن برا من خیلی مهمه و اگه نباشه ینی یه جای کار میلنگه و اینکه خود سخن باعث سوءتفاهم می

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

دیشب برا اولین بار رفتم کنسرت. قبلش دوستم پرسید چه حسی داری؟ گفتم معمولیم. گفت تو هم که همیشه بی حسی. دو ساعت ریتم گرفتیم و دست زدیم و جیغ کشیدیم و همخونی کردیم. تهش دوباره دوستم پرسید حالا حست چیه؟ گفتم عاااالی بود.

خوش گذشت. شاد بودیم. زندگی رو بغل کردیم و دوباره انسان شدیم.

هرچند آخرش یه دعوای جزیی داشتم با اونا که ردیف جلو بودن، ولی نتونست از خوشی که داشتم کم کنه.

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

شب من سحر ندااااارد داری یه کاری انجام میدی که میدونی چند تا کار بهتر از اون رو میتونی انجام بدی. ولی مجبوری این کار رو انجام بدی. چرا؟ چون باید به یه جایی برسی؟ چون قول دادی؟ چون دنیا وادارت میکنه؟ چ

برچسب: نویسنده: امیر فدایی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 2:46

صفحه بندی